تست روابط عاشقانه همسران با پاسخ و تحلیل

با تست روانشناختی زیر، مشخص کنید که آیا شما یک همسر خوب هستید و یا در رابطه با ازدواج شما بد هستید.

روابط میان همسران یک روند پویا و دائما در حال تغییر است؛ بنابراین، حتی بهترین روابط نیاز به مراقبت و پرستاری دارند، و بهتر است که آنها را در هر زمان و هر مکان ارزیابی کنید.

تست روانشناسی شخصیت شناسی روابط زن و شوهر

دکتر جان و دکتر جولی گوتمن، مدافع مشاوره مشاوره ازدواج در جهان، متوجه شده اند که یکی از اصلی ترین عوامل شادی زوج، کیفیت رابطه و سطح شناختی یکدیگر است.

از این رو، سوال مهم شما که باید از خودتان به عنوان یک شوهر بپرسید، چقدر درباره همسر و روحیه درونی او آگاهی دارید؟

آیا او را خیلی خوب میشناسید که حتی می توانید او را بهتر از خودتان درک کنید؟

یا هیچ شناختی وجود ندارد؟

و مانند دو غریبه، فقط با هم زندگی می کنید؟

پاسخ ۲۵ سوال زیر با “بله” یا “خیر” است.

برای انجام تست های بیشتر در این زمینه می توانید به سایت مشاورانه مراجعه نمایید.

منبع : قمرانی امیر, جعفرطباطبایی سمانه سادات. بررسی روابط عاشقانه زوجین ایرانی و رابطه آن با رضایت. پژوهش های مشاوره (تازه ها و پژوهش های مشاوره): بهار ۱۳۸۵ ، دوره  ۵ ، شماره  ۱۷

۱٫در پایان یک روز کاری، وقتی همسرم را می بینم، خوشحال خواهم شد که او را ببینم.
۲٫من خیلی دوست دارم، اما علاقه من به همسر من بسیار بیشتر از آنچه او مرا دوست دارد است که قابل مقایسه با ان نیست.
۳٫امروز من دقیقا می دانم که خانم من چه چهره ای دارد و چه چیزی موجب اضطراب و استرس می شود.
۴٫من می دانم بعضی از افرادی که اخیرا توسط همسر من ناراحت شده اند و من آنها را به خاطر دلایل ناراحتی همسرم می شناسم.
۵٫من می توانم برخی از خواسته های بزرگ همسرم را به روشنی توضیح دهم.
۶٫من می توانم در مورد آنچه فلسفه زندگی ام همسرم است صحبت کنم و اینکه چه دیدگاه هایی برای زندگی دارد.
۷٫من می توانم نام های خویشاوندان که همسرم مایل نیست با آنها سفر کند نام ببرم.
۸٫احساس می کنم همسر من مرا خوبه بی می شناسد و با تفاوت های سلیقه های من آشنا است.
۹٫من عاشق صحبت با همسرم هستم و واقعا از انجام آن لذت می برم.
۱۰٫من و همسرم هم در نزد عامه مردم و هم در روابط بین خودمان به هم احترام می گذاریم.
۱۱٫رابطه من با خانم من پر از اشتیاق، شور و هیجان است، و من فکر می کنم این یک اشتباه است که عشق در طول زمان تکراری می شود.
۱۲٫تا آنجا که من از صحبت و رفتار همسر آموخته ام، او به طور کلی شخصیت من را دوست دارد و اخلاق من را دوست دارد.
۱۳٫من می دانم که موسیقی و فیلم های مورد علاقه همسرم چیست و من می توانم برخی از آنها را نام ببرم.
۱۴٫ابراز عشق، مهربانی و تمایل به همسر من مطمئنا بخش مهمی از ارتباط ما است.
۱۵٫زندگی زناشویی ما معمولا با هیجان و رضایت بخش است.
۱۶٫هر روز من حداقل ربع ساعت با همسرم صحبت می کنم.
۱۷٫شوهر من یکی از بهترین مشاوران من برای تصمیم گیری های مختلف است و من به نظرات او احترام می گذارم.
۱۸٫در طول روز و در زمانی که من در کار خود شرکت می کنم، حداقل از طریق تلفن یا اس ام اس از او احوال پرسی می کنم.
۱۹٫وقتی از زنم دور می شوم، معمولا احساس می کنم به او خوش بین بوده و عاشقش هستم و من منتظرش می مانم.
۲۰٫در مکالمات مان، همسر من و من کاملا رو در رو هستیم ، یعنی هر دو ما می گوییم و می شنویم، و همچنین هر دو، بر نظرات یکدیگر احترام می گذاریم.
۲۱٫من حتی با آنچه همسرم می گوید، با احترام و صبر، به سخنان و نظرات مخالف هم احترام می گذارم.
۲۲٫باید اعتراف کنم که همسر من معمولا یکی از بزرگترین کمک حال های زندگی من است.
۲۳٫معمولا، شوهرم و من در مورد مسائل اساسی و اهداف کلی زندگی مشترک هستیم. به عبارت دیگر، نظرات ما مشترک هستند.
۲۴٫من می توانم بهترین دوست همسرم را نام ببرم.
۲۵٫من همیشه از خانمم برای انجام کارها و بهبود زندگی در خانه خود قدردانی می کنم.

32 پاسخ
    • مشاور 24 ساعته گفته:

      سلام شما میتوانید در همین قسمت سوال خود را بیان کنید و با داشتن لینک جواب را در زیر سوال دریافت کنید.

      پاسخ
  1. ناشناس گفته:

    من یک خانم ۳۴ساله هستم و۱۶سال هستش که ازدواج کردم سه تا فرزند دارم دو دختر ویک پسر دارم .
    شوهر من یک آدم خشن بد دهن دست بزن داردوبه همه اقوام من بی احترامی می کند
    من با هر سازی که بگه رقصیدم ولی روز به روز اخلاقش بدتر می شه نمی دونم باید چی کار کنم حرف هیچ کسی رو گوش نمی کنه بدتر لج می کنه پیش مشاور هم نمی یاد ومن رو تهدید به طلاق می کنه ولی من زندگیم رو بخاطر بچه هام دوست دارم
    لطفاً راهنماییم کنید

    پاسخ
    • مشاور 24 ساعته گفته:

      سلام به شما دوست عزیز
      اینکه این شرایط برای شما و حتی خود همسرتان و فرزندانتان با مشکلات و فشارهای روحی زیادی همراه شده است یک امر قابل پیش بینی می باشد چون در مسیر زندگی پر تشنج فشارهای روحی برای تمام اعضای خانواده زیاد می باشد .
      اما موضوع مهمی که وجود دارد این است که تنها با سکوت و یا اینکه شما هرکاری ایشان می خواهد انجام بدهید و حتی نادیده گرفتن و گذشت زمان به تنهایی این مشکلات رفع نمی شود چون بعد شخصیتی و رفتاری همسرتان در این ۱۶ سال به گفته خود شما همین بوده است خب این نشان میدهد که این سبک رفتاری ایشان تثبیت شده می باشد و بر مبنای یک ناراحتی و یا اتفاق خاص و چندبار به تنهایی رخ نداده است و در این مورد نیاز است که ایشان نیز در اولین گام اشتباه بودن مسیر رفتاری خود را بپذیرند و بخواهند تغییری ایجاد کنند تا شما و در کنار آن روان درمانگر به ایشان برای بهبود مسیر ارتباطی و رفتاری بتوانند کمک کنند.
      اما اگر ایشان حاضر به مراجعه به روانشناس نیستند خب بهتر است خود شما برای بررسی دقیق تر این شرایط و بهبود شرایط روحیتان مراجعه کنید تا بتوانید با شناخت بهتر خودتان و همسرتان و مسیر زندگی مشترکی که طی می کنید در مورد ادامه مسیر و یا حتی جدایی به عنوان یک گزینه تصمیم گیری کنید.
      دقت داشته باشید که تنها بودن پدر و مادر در زیر یک سقف برای رشد فرزندان کافی نیست چون روابط بین والدین در شرایط روحی آنها تاثیر زیادی دارد و همچنین آنها به عنوان الگوهای اولیه آنها محسوب می شوند و احتمال اینکه این مسیر تعاملی ناقص به عنوان راحلی برای حل مشکلات در آنها نیز شکل بگیرد وجود دارد.
      حتی در صورت ادامه زندگی مشترک شما می توانید با بهبود شرایط روحی خودتان یک مسیر تعاملی متعادل تر با همسرتان ایجاد کنید که حداقل از کتک خوردن شما جلوگیری شود و در کنار آن که بتوانید به عنوان یک الگوی سالم در کنار فرزندانتان باشید.

      پاسخ
  2. Baran گفته:

    درود بر شما دوست عزیز،
    من یه خانم چهل ساله هستم که دوازده ساله ازدواج کردم. به شدت احساس یأس و سرخوردگی میکنم و بخاطر اینهمه سالی که مفت ازدست دادم از خودم متنفرم. همسر من یک انسان خودخواه متکبر بی احساس هستش که در دوازده سال گذشته هرگز منو ندیده و آدم حسابم نکرده. از بس بهم بی‌اعتنایی و بی محبتی کرده که حسابی تلخ و ناخوشایند شدم. خیلی افسره و داغونم از خودم و دنیا بدم میاد حوصله زندگی ندارم و حس پوچی و بیهودگی می‌کنم. اینقدر تو این سالها توسری خوردم و آدم حساب نشدم که کلا حس اعتماد بنفسمو از دست دادم. به هرکسی تو هرموقعیتی اجازه میدم بهم توهین کنه و ناراحتم کنه. توان دفاع از خودمو ندارم دیگه و راستشو بخواید اصلا حوصله ندارم با دیگران بحث کنم. یه جورایی انگار مُردم و فقط بهم اجازه داده شده مثل یه مرده متحرک زندگی کنم که بتونم کارکنم و پول دربیارم و دیگرانو خوشحال کنم. برا خودم تاحالا هیچکاری نکردم نمیدونم چرا تبدیل به همچین آدمی شدم که یه سرسوزنم براخودم ارزش قائل نیستم. زندگی جنسی من کاملا پوچ و بی معنیه و دوازده ساله که از دید من همچین چیزی تو زندگی مشترک من وجود نداره و برعکس بجای اینکه بهم انرژی و رضایت بده حس بدبختی و بیچارگی و ناتوانی بهم میده. الانم که بعد از اینهمه سال به این نتیجه رسیدم که باید این بدبختیو تمومش کنم، جراتشو ندارم انگار. روم ‌نمیشه بهش بگم دیگه نمیتونم ادامه بدم. از حرف مردم میترسم. از طرز فکرشون در موردم ‌وحشت دارم و یه جورایی حس میکنم که موفق نمیشم جدا بشم و به مشکل میخورم. اصلا توان‌جنگیدن و روبرو شدن با مشکلات رو ندارم! لطفا راهنماییم کنید و بگید چکار کنم که موفق بشم این عذابو‌ تموم کنم. شاید منم بعد از اینهمه سال به آرامش رسیدم و احساس خوشبختی کردم…

    مرسی که تونستم اینجا کمی از‌مشکلاتی رو بنویسم که سالها عذابم میدن.

    پاسخ
    • مشاور 24 ساعته گفته:

      سلام به شما باران جان
      تجربیات شما از زندگی مشترک با فشار روحی زیادی برای شما همراه شده است و خب این شرایط روحی تاثیر زیادی بر تصمیم گیری های شما و مسیرهای ارتباطی شما خواهد داشت .
      در این مسیر بهتر است که در اول برای بهبود شرایط روحی خودتان اقدام کنید در این حالت می توانید رد شرایط روحی بهتری با بررسی مسیر زندگیتان و شرایط زندگی مشترکتان و حتی هدف هایی که از طلاق دنبال می کنید برای ادامه زندگی مشترک و جدایی تصمیم گیری داشته باشید.
      بهتر است از سرزنش کردن خودتان خوداری کنید چون حتما دلایلی برای دوازده سال ادامه دادن زندگی مشترک به این شکل وجود داشته است و خب شما نیز براساس همین شرایط در این مورد تصمیم گیری کرده اید و اگر حالا به این نتیجه رسیده اید که نمیخواهید به این شرایط ادامه بدهید خب می توانید با شناخت بهتر احساسات و افکار و برنامه هایی که دارید تصمیم گیری داشته باشید.
      انکار و نادیده گرفتن احساسات و نیازها چه عاطفی و چه جنسی خب به مرور زمان با فشارهای روانی زیادی می تواند همراه شود و خب اینکه بیان می کنید در زمان فعلی این شرایط روحی را دارید خب قابل درک می باشد پس بهتر است که گامی در مسیر بهبود شرایط روحی خودتان بردارید.

      پاسخ
    • مشاور 24 ساعته گفته:

      سلام لطفا اطلاعات بیشتری در مورد شرایط سنی و رشدی و همچنین علایمی که دارید در اختیار ما قرار بدهید تا باهم بیشتر صحبت کنیم.

      پاسخ
  3. Mahsa گفته:

    سلام با اشکر از سایت خوبتون
    من یه مشکل خیلی بزرگ دارم که منو نسبت ب شوهرم و زندگیم سرد کرده من خودم اصلا ازین وضعیت راضی نیستم دلم همون روزایی ک پر از شوق بودم برای سکسمون رو میخواد ک با کارای همسرم خاکستر شده
    راستش من اولین مسافرتی ک باهم رفتیم متوجه خیانت همسرم شدم ک درو قفل کرد و فهمیدم ک داره با دیدن زنای همسایه ویلا رو ب رویی خودتزضایی میکنه بعد ک فهمیدم گفتم ازت جدا میشم اما…
    مورد دوم اینکه همسررمن خیلی هیزع و نسبت ب خانوما خیلی میل داره
    مثلا از من میپرسه ما پسرا تو استخر از هم خجالت نمیکشیم شما چی؟
    و با همین حرفامون خودتزضایی میکنه
    از من میخواد که سکس چت کنیم و من از رابطم با چند مرد دیگ بگم
    ما نامزدیم
    این اخریا هم موقع سکسمون از من خواست که ارضای دهانیش کنم گوشیشو گرفته بود دستش ک متوجه شدم داره به عکسای ی مدل خانوم نکاه میکنه😔خیلی به هم ریختم لطفا کمکم کنید

    پاسخ
    • مشاور 24 ساعته گفته:

      سلام به شما مهسا جان
      قابل درک هست که این شرایط برای شما با فشار روحی زیادی همراه شده است اما عزیزم در این مسیر دقت کن که شما در دوران نامزدی قرار دارید و اگر بخواهید این شناخت را نادیده بگیرید این باعث می شود که سالها با همین مشکلات در زندگی مشترکتان روبرو شوید.
      این مواردی که شما بیان می کنید نشان از اختلات در گرایشات و تمیالات جنسی دارد و خب این مشکلات زندگی مشترک را پر ریسک می کند.
      بهتر است د همین دوران نامزدی با مراجعه هردویتان به روانشناس ان مشکلات را بررسی کنید و حتی اگر نامزدتان حاضر به مراجعه نیستند بهتر است خود شما برای شناخت بهتر و تصمیم گیری مراجعه داشته باشید.

      پاسخ
  4. .. گفته:

    سلام من ۱۴ ساله متاهلم و دو فرزند دارم اوایل زندگی فهمیدم همسر مصرف دارن هیچی نگفتم بخاطر فرزند اولم ادامه به زندگی دادم بعد کم کم همه چیم رو فروخت از وسایل وزدنو…کلی دخالت ها تو زندگیم از اول بوده و هست هر چقدر به همسر میگفتم نزاریم کسی دخالت به زندگی کنه گوش نمیکرد بازم من خانوادم نمیزاشتم دخالت کنن ولی برعکس بود ایشون الان هم همسرم تمایل به حرف هام نداره اصلا انگار نه انگار که هستم تو هیچ کاری باهام مشورت نمیکنه باهاش با مهربون صبحت میکنم ولی ایشون نه اشک منو در اورده الان هم دو فرزند دارم چند دفعه هم رفته کمپ ولی بازم بخاطرش از همه کس هم چند وقت دور بودم ولی خانوادش مهمتره تا خانواده همسر لطفا کمک کنید چکار کنم

    پاسخ
    • مشاور 24 ساعته گفته:

      سلام به شما دوست عزیز
      درک میکنم که این شرایط برای شما با فشار روحی زیادی همراه شده است اما عزیزم دقت کنید که شما تجربه ۱۴ سال زندگی مشترک با ایشان را دارید و در این زمان طولانی اگر قرار بود تغییری رخ بدهد حتما اتفاق افتاده بود پس نیاز است که شما به واقعیت ها توجه کنید و برای زندگیتان تصمیم گیری کنید حالا این تصمیم می تواند ماندن در زندگی مشترک و پذیرش این شرایط باشد و یا طلاق اما در هرصورت در این مسیر تا زمانی که همسرتان به اشتباه بودن مسیر ارتباطی خود با شما و خانواده و یا در مورد اعتیاد خود آگاه نباشند نمی توان امید به تغییر داشت .
      هردوی شما برای زندگی بهتر نیاز است که در کنار احترام به خانواده ها زندگی مشترکتان را از زندگی خانوادگی جدا کنید و حریم خصوصی زندگیتان را حفظ کنید اگر بخواهید دائم خود را درگیر این موراد کنید از مسیر اصلی زندگی مشترک خارج می شوید .
      در مورد دیگر اینکه شما بیان می کنید ایشان همه چیز را می فروشند خب این یعنی مدیریت و تعهد لازم در مورد شرایط زندگی مشترک را ندارند و خب این به مرور آسیب های بیشتری می تواند به دنبال داشته باشد اما سوال این است که شما با همین شناخت و با توجه به شرایط خودتان و فرنزدانتان در این زندگی مشترک آیا مایل به ادامه زندگیتان در همین شرایط هستید یا خیر؟
      بهتر است در این مسیر برای بررسی دقیق تر شرایط و تصمیم گیری به صورت حضوری یا تلفنی به روانشناس مراجعه کنید.

      پاسخ
  5. ندا گفته:

    سلام من شش ماهه زایمان کردم نمیدونم چمه حالم بده همیشه عصبیم نگرانم حوصله ندارم کم طاقتم حوصله شوخی های شوهرم رو ندارم دوست دارم همیشه تنها باشم به دور از همه حوصله هیچکیو ندارم تنها باشم همش گریه میکنم توروخدا کمکم کنید چکار کنم؟؟

    پاسخ
    • مشاور 24 ساعته گفته:

      سلام به شما ندا جان
      در این مورد نیاز است که شرایط شما از نظر روحی مورد بررسی دقیق قرار گیرد تا بتوانیم به شما کمک کنیم اما این علایم می تواند اگر از قبل شما علایم مشابه این شرایط را نداشته باشید نشان از افسردگی بعد از زایمان باشد .
      البته ممکن است که این علایم قبل از زایمان و بارداری شما نیز وجود داشته باشند و در زمان فعلی شدت بیشتری گرفته باشند گاهی عوامل بیرونی و گاهی درونی می توانند بر این شرایط روحی شما تاثیر داشته باشد اما گاهی ممکن است که شما به دلایل این شرایط روحیتان آگاه هم نباشید .
      اینکه در روان شما چه چیزی تجربه می شود از اهمیت زیادی برخودار می باشد اما موارد زیر از عواملی هست که عموما در افسردگی بعد از زایمان به آنها اشاره می شود .
      سابقه خانوادگی در زمینه افسردگی عمده و یا بیماری روانی اگر این سابقه را دارید بهتر است که حتما مسیر درمانی را جدی تر در نظر بگیرید .
      کمبود خواب که خب با تولد کودک کاملا طبیعی می باشد و حتی از نظر هرمونی نیز بدن شما نسبت به این شرایط انعطاف پذیر تر می شود اما همراهی همسر و خانواده کمک زیادی در این مسیر می کند.
      انتظارات شما درباره خودتان یا انتظارات شریک زندگیتان از شما هردوی شما نیاز است که در این مسیر باهم همراه باشید و شرایط یکدیگر را درک کنید و توقعات را متناسب با شرایط جدید در نظر داشته باشید.
      عدم دریافت حمایت از طرف خانواده و یا دوستان خب این باعث می شود که فرد احساس تنهایی بیشتری را تجربه کند اما خب نمی توان بازهم برای همه دلایل یکسان بیان کرد چون بعضی از این افراد حتی با داشتن حمایت و همراهی خانواده علایم افسردگی را نشان می دهند.
      استرسهای دیگر نیز میتوانند این خطرات را افزایشدهند از قبیل: اسـترس هیجانـی: بعـد از تولـد نـوزاد، زنـان احتمـاال احسـاس کنید.مسـئولیت زیـادی روی دوش داریـد، بـه لحـاظ فیزیکـی و جنسـی جذابیـت کمتـر یا حساس کنید، بـه سـبب تغییـرات در سـبک زندگـی خـود نگـران شـوید و یــا اینکــه بــه ســبب فشــارهای اجتماعــی کــه در زمینــه انجــام کامــل وظایـف مـادری وجـود دارد احسـاس گناهـکار بودن کنید اما شما در کنار وظیفه مادری نیاز است که به شرایط و مسیر خودتان نیز توجه کنید. در این مسیر شما و خانواده و همسرتان با
      اسـترس فیزیکـی: تغییـرات فیزیکـی معمـول پـس از زایمـان عبارتنـداز تغییــرات هورمونــی، تغییــرات در وزن، خســتگی و احســاس آزردگــی و درد.عوامــل اســترس زا از قبیــل تنــش در ازدواج، از دســت دادن شــغل و یــا نبـود سیسـتم حمایتـی نیـز میتوانـد نقشـی در ایـن میـان داشـته باشـد. بــا اینکــه مادرانــی کــه کودکــی را بــه فرزنــد خواندگــی قبــول کرده انــد و همچنیــن همســران و پــدران نیــز افســردگی پــس از زایمــان را تجربــه میکننـد پس در این مسیر همراهی از اهمیت زیادی در خانواده ها برخودار می باشد، ولـی بـاور بـر ایـن اسـت کـه تغییـرات هورمونـی در طـول دوره بـارداری و بعـد از زایمـان بـه شـکلگیری ایـن افسـردگی در برخـی زنـان کمــک میکنــد. مشکالت پزشکی شما و یا کودکتان که با زایمان کاملا طبیعی هست و خب به کمک متخصص می تواند نتیجه گیری بهتری داشت پس نگران نباشید.
      در این مسیر نیاز است که شما به صورت حضوری با همسرتان به روانشناس مراجعه داشته باشید هردوی شما نیاز است که آگاهانه نسبت به این مسیر پیش بروید تا در روند درمانی بتوانیم به شما کمک کنیم تا شرایط روحی بهتری را تجربه کنید و مسیر رشدی خودتان را طی کنید.

      پاسخ
  6. بهار گفته:

    سلام ۳سال ازدواج کردم شوهرم باوسواس بودنش داره منو نابود میکنه ازطرفی هم معتاده هرموقع ک بحث میکنیم شروع میکنه به فحاشی ناموسی یا رکیک دیگ نمیتونم یک بچه دارم۲سالشه خست شدم بحث میکنه ومن مجبورمیشم ازش معذرت بخوام وهمچنین درحال خیانت کردنه من نمیدونم باید چی کارکنم لطفن کمک کنید

    پاسخ
    • مشاور 24 ساعته گفته:

      سلام به شما بهار جان
      قابل درک هست که این شرایط برای شما با فشار روحی زیادی همراه شده است اما دقت کنید که مورادی که شما بیان می کنید از اهمیت زیادی برخودار می باشد که شامل مواردی چون ۱٫ اعتیاد ۲٫فحاشی ۳٫ خیانت می باشد که خب همه نشان دهنده بعد شخصیتی و رفتاری همسر شما می باشد و تنها با ماندن و یا معذرت خواهی بهبود پیدا نمی کند در این مسیر اگر قرار است تغییری ایجاد شود در اولین گام نیاز است که همسر شما اشتباه بودن مسیر خود را بپذیرند و مسئولیت انتخاب و رفتار خود را قبول کنند تا بتوانیم به ایشان کمک کنیم تا شرایط بهتری را تجربه کنند.
      در این مسیر بهتر است در صورت امکان با ایشان به روانشناس مراجعه کنید در غیر این صورت اگر ایشان مخالف مراجعه و درمان هستند بهتر است خود شما مراجعه کنید تا با بررسی شرایط زندگی مشترکتان بتوانید در این مسیر تصمیم گیری داشته باشید .

      پاسخ
  7. سارا گفته:

    سلام من ۹ ماه هست با کسی رابطه ی عاطفی دارم ولی جدیدا به احساسه خودم شک کردم و بلاتکلیف موندم بعضی وقتا دوستش دارم بعضی وقتا میخوام بیخیالش بشم رابطه رو تموم کنم ما دو سال باید صبر کنیم تا ایشون شرایطش جور بشه و بتونه پا پیش بزارع من نمیدونم چیکار کنم شرایطه خانوادگی منم جوری هستش که باید زودنر ازدواج کنم

    پاسخ
  8. زهرا گفته:

    سلام من ۲۹سالمه ده ساله که ازداوج کردم ویه دختردارم متاسفانه چندوقت بعدازازدواجم فهمیدم همسرم اعتیادداره اماازاونجای ک راه برگشت نداشتم به روی خودم نیاوردم خلاصه فهمیدم اقادوزدم هست به طوری که ازجیبیب پدرم یاکیف کسی که روزمین بودوحواسش نبودهم پول میدوزدیداین منوخیلی اذیت میکردولی کاری نمیتونستم بکنم اماغیرمستقیم میگفتم که من ازدوزدی متنفرم تااینکه یه روزحالش بدشدواشکارشدکه معتاده وکلی رومخش کارکردم ودعارفت کمپ ومنم خوشحال وهرروزدعامیکردم برای سلامتیش عادت دوزدیشم کنارگذاشته بوددیگه باخیال راحت مهمونی میرفتم ترس دوزدی کردن وچرت زدنشونداشتم تااینکه پارسال دیدم تلفنی داره بهم خیانت میکنه جلوشوگرفتم ومحبتموبیشترکردم گفتم شایدمقصرمنم حتی هرچی میگفت میگفتم چشم امابازم تازگیافهمیدم بازم بهم خیانت میکنه دیگه توان جنگیدن نداشتم ده سال تحملش کردم وافسرده افسرده ام قهرکردم اومدم خونه ی بابام انتظارداشتم معذرت خواهی کنه امازنگ زده وفش میده ومیگه حق برگشت ندارم داغون داغونم چیکارکنم خواهشاجواب بدین خیلی حالم بده دوست ندارم زندگیم بهم بخوره ازطرفیم دوست ندارم باچنین ادمی زندگی کنم دخترم چی میشه

    پاسخ
    • روانشناس گفته:

      سلام به شما
      ببینید عزیزم تلاش شما برای حفظ رابطه و زندگی زناشوییتون قابل تحسینه ولی عزیزم دقت کن که هر رابطه عاطفی نیاز به صرف انرژی هر دو طرف و البته تمایل هر دو برای ادامه داره و اگر شما بخواین یک تنه تمام انرژی خودتون رو برای حفظ رابطه بزارین قطعا از نظر روحی آسیب می بینید، ضمن اینکه شما تلاش کردین از اشتباهات همسرتون چشم پوشی کنید و اگر ایرادی دارید اون رو رفع کنید تا همسرتون متوجه اشتباهشون بشن و به زندگیتون ادامه بدن اما متاسفانه نه تنها همسرتون بابت زمانی که بهشون دادین از شما تشکر نکردن و برای جبران اشتباهشون تلاش نکردن بلکه مجددا این رفتار رو تکرار کردن و بعد هم کاملا حق به جانب برخورد کردن، اینکه شما تمایل دارید زندگیتون رو حفظ کنید خیلی ارزشمنده اما عزیزم دقت کنید که در کنار اهمیتی که سلامت روان فرزندتون داره قطعا سلامت روان خودتون هم اهمیت داره و متاسفانه با توجه به رفتارهای همسرتون احتمال اینکه با شروع مجدد زندگیتون، ایشون بازهم به رفتارهای نادرستشون ادامه بدن زیاده و در این شرایط آسیب زیادی به شما وارد میشه. البته که طلاق و جدایی میتونه آسیب زیادی به کودک وارد کنه اما اگر که شما با اگاهی رفتار کنید و تصمیم بگیرید و برای طلاق و جدایی تمام جوانب رو بسنجید میتونید از بروز آسیب در فرزندتون جلوگیری کنید و نیاز است این رو هم در نظر بگیرید که حضور در یک محیط پرتنش به همراه یک مادر افسرده، اسیب به مراتب بیشتری میتونه به کودک وارد کنه اما با اینحال بازهم نمیشه به قطعیت گفت طلاق بهترین و تنهاترین راهه بلکه نیاز هست که شما به صورت حضوری یا تلفتی با زوج درمانگر مشاوره و گفت و گوی تخصصی داشته باشید تا ضمن بررسی دقیق شرایط و ارزیابی سبک ارتباطی شما و همسرتون بتونیم به صورت تخصصی به شما کمک کنیم.
      روانشناس
      ۰۲۱۸۸۴۲۲۴۹۵

      پاسخ
  9. ناشناس گفته:

    سلام روزخوش
    من و عشقم نزدیک۲سالع عاشق همیم چندباری خانواده عشقم تماس گرفتن برا خاستگاری اما خانواده من مخالف میکنن لطفاً راهکاری بگید بتونم خانوادم و راضی کنم
    خانوادم بعدازاین ماجرا هرکاری برادوری ما انجام دادن راهی هست باتمام این مسائل راضیشون کنم؟!

    پاسخ
    • مشاور 24 ساعته گفته:

      سلام به شما دوست عزیز
      در این مورد اطلاعات بیشتری در اخیتار ما قرار بدهید تا باهم بتوانیم بیشتر صحبت کنیم.
      ۱٫ هریک از شما چند سال دارید؟
      ۲٫ دلیل مخالفت خانوادیتان چیست؟
      ۳٫ معیارهای شما برای انتخاب ایشان چه ویژگی هایی می باشد؟
      ۴٫ واکنش شما نسبت به خانواده چگونه هست؟

      پاسخ
  10. sahar گفته:

    سلام خسته نباشید ۱۶سالمه و با پسر همسایمون ک تقریبا دو سه ماه همسایمون بود اشنا شدم و الان یک سالو شش هفت ماه میشه ک باهمیم و واقعا عاشق همیم،نمیتونیم از هم بی خبر باشیم،از همون اولش بهم گفت منو واسه ازدواج میخواد الان ۲۴سالشه ،و گفت وقی ک من درسم تمام شد میاد خاستگاریم یعنی دو سال دیگه،الان ما دیگه همسایه نیستیم و خونمون از اونجا رفته و حتی دیگه پدرو مادرمم ار اونا خبر ندارن،وقتی ک دوست پسرم خواست بیاد خاستگاریم من چجوری باید ب مادرم اینا بگم ک این پسر همسایمون بوده و الان میخواد بیاد خاستگاریم؟چجوری بگم؟لطفا راهنمایم کنید ک مشکلی پیش نیاد ،میترسم مثلا مادرم بگه ک زشته چرا باهاش دوست شدیو این چیزا،خیلی پسر خوبیه سالمه رفیق باز نیست و واقعا عاشقمه،اهل خیانتم نیست،من خودم مادرم بهم میگه بگرد ی پسر خوبو پیدا کن و باهاش ازدواج کن لطفا کمکم کنید ک ب مادرم بگم با این پسره هستم و میخواد بیاد خاستگاریم،خانواده پسره هم درجریان هستن ک منو اون باهمیم و میخواد منو بگیره.

    پاسخ
    • روانشناس گفته:

      سلام به شما
      عزیزم اگر که خانواده ایشون از ارتباط شما آگاه هستن و از آنجایی که قبلا باهم همسایه بودین بهتر هستش که مادر ایشون با مادرتون تماس بگیرن و از مادرتون برای خواستگاری اجازه بگیرن و اگر فکر می کنید که علاقه ای ندارید که مادرتون از ارتباط شما آگاه بشن نیازی نیست که مادر ایشون در زمان تماس با مادرتون اشاره ای به دوستی و ارتباط شما بکنن.

      پاسخ
  11. Arezu گفته:

    سلام
    من باردار نمیشم ۷ ساله ازدواج کردیم شوهرم میگه به زبون بچه نمیخواد ولی در حقیقت من از رفتارش متوجه میشم که میخواد . قبلا تا یک سال پیش سر یه شغلی بود که ۸ شب میومد خونه ولی الان به تازگی سر شغلی هس که ۱۰ شب میاد خسته و کوفته فقط میرسه شام بخوره و دوش بگیره و بخوابه همین ‌ من کلی نق میزنم جدیدا که چرا اخه اینقد دیر میای!من تنهام حوصله آم سر میره . شغلش آزاده الان سوپر مارکت . میتونه مثلا ۸ یا ۹ هم ببنده دست خودشه ولی اینکارو نمیکنه و ترجیح میده تایم بیشتری سرکار باشه ‌ . واقعا به نظر شما من باید کوتاه بیام و تنهایی رو تو خونه تا دیر وقت تحمل کنم یا اون باید از کارش کم کنه مقداری و یکم بیشتر برای من و زندگیمون وقت بذاره!؟

    پاسخ
    • روانشناس گفته:

      سلام به شما
      آرزو جان اول اینکه سعی کنید از ذهن خوانی و پیشداوری خودداری کنید و فکرهایی این چنینی مبنی بر اینکه همسرتون در مورد آن چیزی که در مورد بچه به زبون میارن صادق نیستن و ته دلشون چیز دیگه اس رو از خودتون دور کنید این افکار باعث میشه که همیشه احساس بدی نسبت به خودتون داشته باشید و احساس کنید که همسرتون به شما ترحم می کنن در عوض سعی کنید همیشه در ذهنتون قدر دانشون باشید و از این بابت که با حرفهایی این چنینی سعی می کنن احساس بد رو از شما دور کنن ازشون تشکر کنید این تغییر افکار باعث میشه که با احساس بهتری به رابطتون نگاه کنید و ارتباط بهتری با همسرتون داشته باشید و در مورد کار همسرتون باید بگم که میزان کار کردنشون عادی و نرمال هست و این طبیعی هستش که سوپر مارکت تا این ساعت کار کنه ولی در کل احساسات شما و نیاز شما به حضور بیشتر همسرتون نیز قابل اهمیت هستش و نیاز هست که در این مورد با همسرتون صحبت کنید و متوجهشون کنید که نیاز دارید زمان هایی که در منزل هستن به نیازهای شما نیز توجه کنن. ضکن اینکه نیاز هست خودتون هم در منزل محدود نکنید و برای خودتون هدفی مشخص کنید و تمرکزتون رو روی هدفتون بزارید. بیکاری و بی هدفی و ماندن شما برای تمام ساعت روز در منزل و تنهای می تونه اثرات بدی روی سلامت روان شما و البته ارتباطتون با همسرتون بزاره و می تونه باعث بشه که شما تمرکزتون فقط روی رفتارهای همسرتون باشه و به همین دلیل مدام از تنهایی شکایت کنید و نتونید رابطه ای مطلوب با همسرتون برقرار کنید بنابراین توجه به این امر اهمیت بسیار زیادی داره و نیاز هست که برای این کار اقدامات لازم رو به عمل بیارید.

      پاسخ
      • Jun گفته:

        سلام من همسرمو خیلی دوست دارم ولی نمیدونم چرا همش روش داد میزنم و خیلی هم گاهی موقع از دستش ناراحت میشم و شایدم در حدی که حرفای خیلی بد هم بهش میزنم و الانم بهاش قهرم و نمیتونمم ازش دور باشم و بعد دعوا خیلی دلم میخواد بغلش کنم معذرت بخوام ولی بعد که اشتی کنم دوباره تکرار میکنم الکی به یه بهانه نمیدونم چمه

        پاسخ
        • روانشناس گفته:

          سلام به شما
          عزیزم شما و همسرتون چند سالتونه؟
          چه مدت هست که ازدواج کردین؟
          واکنش همسرتون در برابر رفتارهای شما چیه؟

          پاسخ
  12. ava گفته:

    سلام.من توی یه رابطه عاشقانه هستم.شروع این عشق برمیگرده به حدود ۷ سال پیش اما الان ۲/۵ ساله که باهم درارتباطیم.من ۲۱سالمه و عشقم ۲۳.توی عاشقی مشکلی نیست چون برای هم میمیریم ولی الان دوساله که وقتی جوش میاریم شدیدا حرمت میشکنیم. خودمون هم ازاین مساله بشدت درعذابیم.البته این حرمت شکستن فقط توی رابطه مجازیه و تاحالا حضوری حرمت نشکستیم.چکار کنیم که اون حرمت برگرده ؟ما نمیخاییم ک این بی حرمتی توی رابطه حضوریمون هم کشیده بشه

    پاسخ
  13. Mm گفته:

    سلام وقتتون بخیر من در حال حاضر ۱۷ سالمه دوسال پیش طی اتفاقاتی با فردی آشنا شدم و بهم علاقه پیدا کردیم اسمش امیر حسینه. کم کم خانواده ها رو درجریان گذاشتیم.به خاطر اینکه داخل یک شهرستان زندگی میکنیم همه اینجا هم دیگه رو میشناسن قرار شد بذاریم ۴ سال بگذره و بعد حرف عقد و این حرفا بیاد وسط. هفته ای یک بار یه جایی قرار میذاشتیم با خونداده هامون میرفتیم بیرون تا ما همدیگه رو ببینیم و بیشتر باهم آشنا بشیم کم کم روابطمون خیلی خودمونی و زیادتر شد منم همچنین خیلی بیشتر با امیر صمیمی تر شدم و پاش تا خونمون هم باز شد و هرشب یه دو ساعت میومد خونمون و میرفت تا باهم یکم حرف بزنیم. اون طبعش خیلی تند و اتیشیه ولی من یکم سردم خیلی زود با کسی گرم نمیگیرم هر چی بیشتر از رابطمون میگذشت بیشتر باهام راحت میشد تا اینکه ازم درخواست رابطه جنسی کرد ولی خب ما هنوز بهم محرم نبودیم. من اولش خیلی سخت مخالفت کردم اونم چیزی نگفت تا بعد از چند وقت دوباره ازم درخواست کرد. متاسفانه منم سنی نداشتم و به خاطر اینکه از دستم ناراحت نشه باهاش موافقت کردم😔 از این ماجرا گذشت تا اینکه یه مشکلاتی به وجود اومد و این شد که امسال تابستون قرار شد بیان خواستگاری. همون شب سر مهریه و این حرفا پدربزرگم با خانواده اونها دعواشون شد(مادر و پدرم راضین با این وصلت ولی چون گفتم به خاطر اینکه داخل یه شهر کوچیک زندگی میکنیم نمیتونیم اونها رو در جریان نگذریم یه مشکلاتی داریم داخل خانودده که نمیشه رو حرف پدربزرگم حرف زد) الان حدود ۸ ماهه که یه صیغه محرمیت خوندیم و یواشکی میریم و میاییم تا پدربزرگم راضی بشه. امیر خیلی با من و خانوادم راحته طوری که به عنوان پسر این خانواده پذیرفتنش. یه اخلاقیات بدی داره که شدید منو رنج میده. اون عادت داره فیلم پورن میبینه ۵ بار تا حالا سر این موضوع باهم بحثمون شد و هر بار گفت دیگه این کار رو نمیکنه ولی بازم انجام داد. الانم متوجه شدم که فیلم میبینه ولی دیگه به من نمیگه چون قبلا که میگفت خیلی از دستش عصبانی میشدم و دعوامون میشد. تا زگیاهم شدیدا شروع کرده به دروغ گفتن و فکر میکنه که من متوجه نمیشم. تا اینکه دیشب با خونوادم و من دعواش شد سر اینکه پس کی میخواهد مشکل ما حل بشه. باهم جرو بحث کردیم یکم و من بهش گفتم خیلی اخلاقت بد و زننده اس‌. وقتی که عصبانی میشه دیگه نمیفهمه چی داره میگه، گفت من همینم بشین فکرات رو بکن بهم بگو تصمیمت رو و چند بار تا دم در رفت میخواست بره نمیتونست. اومد پیشم نشست خواست دستهامو بگیره داد زدم سرش پاشد که بره صداش کردم برگشت. من الان اصلا دیگه بهش اعتماد ندارم نم دونم چیکار کنم، اصلا نمیتونم فراموشش کنم و ترکش کنم. این اخلاقیتش این کارهایی که کرده داره تو مغزم رژه میره.لطفا کمکم کنید چیکار کنم تا خوب بشه و من بتونم بازم بهش اعتماد داشته باشم.

    پاسخ
    • مشاور 24 ساعته گفته:

      سوال شما با نام کاربری مهسا جواب داده شده است.
      سلام به شما مهسا جان
      ببین عزیزم شما در اوج نوجوانی وارد یک رابطه شده اید که محدودیتی برای آن وجود نداشته است و رابطه شما از حد یک رابطه دوستی نیز فراتر رفته است و اگاهی خانواده ها نیز مدیریت لازم را بر این موضوع نداشته است چون وقتی این آقا هر شب در منزل شما باشند دیگر این رابطه دوستی نمی باشد و شناختی شکل نمی گیرد و بیشتر به دوران نامزدی و عقد شبیه می باشد مخصوصا اینکه بیان می کنید باهم رابطه جنسی نیز داشته اید .
      در این مسیر پنهان کاری بیشتر ایشان می تواند به دلیل واکنش های شما باشد اما در این مسیر اگر شماها نتوانید با تعامل موثر مشکلات را حل کنید و بخواهید با قهر ، عصبانیت و یا پنهان کاری پیش بروید این مشکلات می تواند در آینده با ازدواج نیز شدت بیشتری پیدا کند.
      در این مسیر پیشنهاد کن به شما این است که فعلا در احترام بیان کنید که نمی خواهید رابطه جنسی را تجربه کنید و در این مسیر شما و این آقا برای مشاوره پیش از ازدواج اقدام کنید تا سن رشدی هردوی شما ، سبک تعاملی ، معیارها ، نوع تعامل در مشکلات ، سبک شخصیتی و رفتاری و…. ارزیابی شود و بتوان کمک کرد تا بتوانید تصمیم گیری بهتری داشته باشید .

      پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.